74

******************

joke
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
80

******************

joke
ای دل غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نئی غمان بیهوده مخور چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور
76

******************

joke
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بدانی که نخورده‌ ست ترا تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
138

******************

joke
❤️عشق چیز عجیبے ست وقتے از من دیڪتاتورے مے سازد ، زود رنج ڪه تنها تو را انحصارے مے خواهد از تو نازڪ دلے ڪه اشڪ مرا تاب نمے آورد … عشق چیز عجیبے نیست شاید اما من و تو عجیب … عاشق شده ایم ! ❤️❤️❤️
81

******************

joke
دی کوزه‌ گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار و آن گل بزبان حال با او می‌گفت من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار
109

******************

joke
گاهی باید از همه چیز دل کند و رفت ! باید پلهای پشت سر را خراب و کرد و هیچ راه برگشتی هم باقی نگذاشت ! حتی اگر دوستش داشته باشی
153

******************

joke
در حدّ مرگ دل به دلت بستم اصلاً بفهم! در به درت هستم وقتی که پای عشق وسط باشد این را خدا گناه نمی داند تو سر تَر از تمام زنان هستی خونی! همیشه در شریان هستی اصلاً تو بهترينِ جهان هستی قلب من اشتباه نمی داند…
194

******************

joke
ملوانی شوریده خلبانی سر به هوا شاعری عاشق قصابی دل رحم کارگری ساده… آدم‌های زیادی در من هستند که عاشق هیچ کدامشان نیستی جلیل صفر بیگی
100

******************

joke
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرومگذارش صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش
210

******************

joke
عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت ناز مهمان را ز صاحب خانه می‌باید کشید صائب تبریزی