181

******************

joke
با هر که به غیر از غم‌تو‌فاصله دارم با من بنشین با تو‌دلی یک دله دارم سر می‌رود از دست همه ی حوصله ي من یعنی که برای تو فقط حوصله دارم
77

******************

joke
هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفته‌ تر ز عنقا باشد کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد
112

******************

joke
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست
28

******************

joke
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
134

******************

joke
“تو را دوست دارم ” و این دوست داشتن حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند … “احمد شاملو”
216

******************

joke
هنوز هم نمی توانم باور کنم که واقعا اتفاق افتاده باشد ما همدیگر را ملاقات کردیم و ناگهان تو بخش خاص و مهم زندگی ام شدی عزیزم عشق تو باعث شادی هر روز من است. دوستت دارم
144

******************

joke
❤️آغوش تو فرودگاه ابرهاست بغل ڪه بگیرے تن ویتنامے من را هیروشیمایے سبز با یورش خلبان هاے جنگے چشمهاے تو اتفاق مے افتد من درجمهورے بازوانت راے به خواب ابدے مے دهم
158

******************

joke
با من بمان و حرف دلت را دوتا نکن در شهر من علیه دلم کودتا نکن حالا که از بهشت تو جا مانده ام، مرا در پای ایستگاه جهنم رها نکن بگزار پا به شعر من ای حس ناگریز فکر ردیف و قافیه های مرا نکن حق من این نبود دور از تو بشکنم حقم اگر فراق تو باشد ادا نکن کردی دعای صبر…دعایت مرا شکست در حق هیچ آیینه ای این دعا نکن با ابرهای معجزه بر روح من ببار جغرافیای قلب مرا بر ملا نکن
206

******************

joke
خواهم که راز عشقت پنهان کنم ز یاران صحرای آب و آتش پنهان چگونه باشد خاقانی
189

******************

joke
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد خورشید روی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنه دل تاب رفو ندارد او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد