176

******************

joke
دو چشمت باغ بادام‌اند انگار دو صبح خفته در شام‌اند انگار دو کافر کیش در ظاهر مسلمان رباعی‌های خیام‌اند انگار سعید بیابانکی
136

******************

joke
حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم …… نفهمیدم که خوش بودی و تنها مشکلت بودم تو قاب عکس این دنیا فقط چشم تو را دیدم حلالم کن اگه هر شب تو افکار تو چرخیدم خودت هر روز میگفتی که از تنهائی بیزاری بگو این لحن دلگیرو هنوز در خاطرت داری گلوم سر شاره از بغضه،یه بغض تلخ و پژمرده یه موسیقی پر درده از یه آهنگساز سر خورده هوای خونمون سرده گلامون سخت بیمارن چشام رو قاب عکس تو تگرگ اشک میبارن..؟؟
92

******************

joke
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
116

******************

joke
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
151

******************

joke
روزی که برای اولین بار تو را خواهم بوسید یادت باشد کار ناتمامی نداشته باشی یادت باشد حرف‌های آخرت را به خودت و همه گفته باشی فکر برگشتن به روزهای قبل از بوسیدنم را از سرت بیرون کن تو در جاده‌ای بی‌بازگشت قدم می‌گذاری که شباهتی به خیابان‌های شهر ندارد با تردید بی‌تردید کم می‌آوری.. دکتر افشین یداللهی
68

******************

joke
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست
207

******************

joke
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست حافظ
186

******************

joke
گفتی چه کسی؟ در چه خیالی؟ به کجایی؟ بی تاب توام، محو توام، خانه خرابم بیدل دهلوی
197

******************

joke
چندان به تماشایش برنشستیم که بامدادی دیگر برآمد و بهاری دیگر از چشم اندازهای بی برگشت در رسید از عشق تن جامه‌ای ساختیم روئینه نبردی پرداختیم که حنظل انتظار بر ما گوارا آمد ای آفتاب که برنیامدنت شب را جاودانه می‌سازد بر من بتاب پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم محمد شمس لنگرودی
109

******************

joke
گاهی باید از همه چیز دل کند و رفت ! باید پلهای پشت سر را خراب و کرد و هیچ راه برگشتی هم باقی نگذاشت ! حتی اگر دوستش داشته باشی