84

******************

joke
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران
146

******************

joke
چند سال دیگر ‎دلت میلرزد ‎برای منی که دیگر تو را در گوشه ترین جای قلبم ‎هر شب میبوسم تا کنار بگذارمت ‎دلت تنگ میشود ‎برای منی که حرفهایت را از لبهایت نه ‎از چشمهایت می خواندم ‎دلت تنگ میشود ‎برای لعنتی ترین دختری که ‎دیوانه وار قلمش را به رقص موهای تو وا میداشت ‎به خداوندی خدا سوگند ‎دلت برای همه ی دیوانه بازی هایم تنگ میشود ‎برای صدایم ‎برای آغوشم ‎برای نگاهم ‎حتی برای گریه هایم ‎قسم ‎قسم به همه ی سیب هایی که در خیالم برایم چیدی ‎دلت تنگ میشود ‎آن روز ‎رو به روی آیینه بایست ‎و ایستاده برای غرورت کف بزن
47

******************

joke
تا در ره عشق آشنای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم لیلی وش من به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای تو شدم وحشی بافقی
139

******************

joke
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
173

******************

joke
دیدار به دل فروخت، نفروخت گران بوسه به روان فروشد و هست ارزان آری، که چو آن ماه بود بازرگان دیدار به دل فروشد و بوسه به جان رودکی
207

******************

joke
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست حافظ
48

******************

joke
کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت برگزیده اشعار خاقانی
134

******************

joke
“تو را دوست دارم ” و این دوست داشتن حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند … “احمد شاملو”
160

******************

joke
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم‌ ای که پندم دهی از عشق و ملامت گوییتو نبودی که من این جام محبت خوردم تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم و گر این عهد به پایان نبرم نامردم من که روی از همه عالم به وصالت کردم شرط انصاف نباشد که بمانی فردم راست خواهی تو مرا شیفته می‌گردانی گرد عالم به چنین روز نه من می‌گردم خاک نعلین تو‌ای دوست نمی‌یارم شد تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم روز دیوان جزا دست من و دامن تو تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم سعدی
193

******************

joke
برایم شعر بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو می‌گویند می‌خواهم بدانم دیگران که دچار تو می‌شوند تا کجای شعر پیش می‌روند تا کجای عشق تا کجای جاده‌ای که من در انتهای آن ایستاده‌ام افشین یداللهی